امید های بر باد رفته

مردم آزادی‌خواه گیلان مشاهده می‌کردند که دولتهای مشروطه نه‌تنها به فکر بهبود اوضاع مملکت نیستند بلکه درصدد هستند آزادیهای نسبی به وجودآمده را نیز متوقف و محدود کنند. متاسفانه باید اعتراف کرد که در انحراف مشروطه از اهدافش، خود مردم و مجاهدان گیلانی نیز بی‌تقصیر نبودند؛ به‌عنوان‌مثال، فرماندهی حمله و حرکت مجاهدان گیلان به تهران را کسی ـ سپهدار رشتی ـ برعهده داشت که خود سالها همکار و عامل دربار قاجار بود. سپهدار رشتی خود از طبقه مالکان بزرگ ایران محسوب می‌شد که حتی سابقه سرکوب مشروطه‌خواهان و آزادی‌خواهان را نیز داشت.

«از عملیات سپهدار چنان که در تاریخها نوشته‌اند، یکی این بود که در اجتماع مسجد جامع تهران، روزی که چند تن از عناصر ملی کشته شدند، سپهدار یکی از سررشته‌داران دولت بود و روزی که دسته‌جات سینه‌زن به راه افتاده، پیراهن خونین سیدعبدالحمید را با خود حمل می‌کردند، به فرمان سپهدار مسجد‌جامع محاصره و به ملیون شلیک شد و هم او بود که به علما گفته بود مامورم شما را متفرق کنم.» وی در مدتی که حاکم گیلان و اردبیل بود، به کمک عین‌الدوله سفاک در محاصره تبریز شتافت و به مخالفان ستارخان یاری رساند. چنین فردی ناگهان با تغییر چهره به یک آزادی‌خواه دوآتشه تبدیل شده بود و کار او چنان بالا گرفت که به فرماندهی مشروطه‌خواهان گیلان و سپس وزارت جنگ و رئیس‌الوزرایی برگزیده شد. بدیهی بود که چنین فردی با توجه به گذشته و ارتباطاتش، تنها به فکر تحقق منافع خود و اطرافیانش باشد.

نه‌تنها در گیلان بلکه در کل کشور، بیشتر فرماندهان و رهبران حرکتهای مشروطه‌خواهی یا از عوامل رژیم سابق و یا از مالکان و خوانینی بودند که تنها برای حفظ منافع و موقعیت خود با نهضت همراه شده بودند؛ به‌تعبیربهتر، این عده می‌خواستند با سوار‌شدن بر امواج نهضت مشروطه به منافع خود نائل شوند. تاریخ نشان داد که همین گروه نهضت را به بیراهه کشاندند و با برخی اقدامات خود نه‌تنها به آرمانها و وعده‌های اولیه نهضت وفا نکردند بلکه وضعیتی به‌مراتب وخیم‌تر و بغرنج‌تر از قبل به وجود آوردند. آنان حتی کار را به آنجا کشیدند که دخالت و نفوذ بیگانه در امور کشور به مراتب بیش از سالهای قبل از مشروطه افزایش یافت. در کنار بی‌کفایتی و فساد دولتهای پس از مشروطه، وقوع جنگ جهانی اول نیز عامل مضاعفی در عسرت و ناراحتی مردم بود. دولت مرکزی که در این ایام عملا نقش و قدرتی نداشت، به قدری بی‌کفایت بود که روس و انگلیس براساس معاهده 1907 ایران را بین خود تقسیم نمودند.

در چنین اوضاعی که مردم نه در سطح داخلی و نه در روابط خارجی بوی بهبود استشمام ننموده بلکه خواری و خفت دولت ایران را می‌دیدند، طبیعی بود که از مشروطه و نتایج آن ناراضی و مایوس باشند. در این سالها فقط بی‌نظمی و ضعف مفرط بر تمام ارکان کشور مسلط و حکم‌فرما بود. فقر و قحطی و ظلم و تعدی حاکمان محلی بیداد می‌کرد؛ تا جایی که در برخی مناطق کشور مردم جهت گذران زندگی و رضایت اربابان و پرداخت مالیات مجبور به فروش دختران خود شدند. اهالی گیلان نیز می‌دیدند که با وجود تمام فعالیتها و تلاشهای آنان همان حاکمان قبلی و برخی سرسپردگان دولتهای استعماری با نام مشروطه و قانون همان کارهای دوره استبداد ما قبل مشروطه و حتی بدتر از آن را اعمال می‌کنند.

چنین بود که زمزمه‌هایی در مخالفت با وضع موجود، اعم از ظلم بی‌حدوحصر حکام محلی، بی‌نظمی و نابسامانی اوضاع مملکت، فقر و فلاکت، قتل و دزدی و از همه بدتر اشغال بخشهایی از کشور توسط دولتهای بیگانه آغاز شد. در این زمان مشروطه تنها سفره رنگینی شده بود که می‌بایست شکمهای حریص همان مستبدان پیشین و مزدوران اجنبی را سیر می‌کرد. دیگر کسی به فکر آزادی‌خواهی، دینداری و سرافرازی وطن نبود. کار به آنجا رسید که دولت مشروطه به التیماتوم روسیه تن داد و با این اقدام، در کنار بی‌تحرکی در قبال قرارداد 1907، عملا استقلالی از کشور باقی نماند. همین وضعیت در گیلان نیز به چشم می‌خورد، جایی که مردم گیلان ناامید از مشروطه، در فقر و فلاکت و ناامنی دست و پا زده و می‌بایست حضور مستبدانه و ظالمانه کنسول و قزاقهای روسی را نیز تحمل می‌کردند. تنها راهی که می‌شد برای گریز از این وضعیت تصور نمود، ظهور یک فرد انقلابی به‌تمام‌معنا از میان مردم آزادی‌خواه و متدین گیلان بود.

/ 0 نظر / 13 بازدید